چقدر عاشقم من و چقدر خوب است كه چيزي درونم ميلرزد و من را ياد ناخن هاي قرمز مي اندازد و من اين را به فال نيك ميگيرم و برهنه اينجا تا آنجا را به شكرانه ي لرزش ام ميدوم و آة هي نفس ميكشم و آب ِ بيرنگ ِ بيني ِ سردم را با دستمالي كه قرار بود چيز ديگري را پاك كند پاك ميكنم . عاشقي زيباست و لرزش دل به بهانه ي كوچكترين چيز ِ لرزيدني شبيه معجزه است .
پ.ن : دلم براي اينجام ! تنگ شده بود .
پ . ن : چند وقتیست از ویزور که به اطرافم نگاه میکنم آرامش عجیبی میگیرم . کاش دنیای پشت این چشمی ی لعنتی هم آرام باشد ...
تمام !
تا ب عد
چاه باشد یا زلال ِ رودخانه
سر که درد دارد سر ِ من نیست
خیس باید باشد
من چه خشکم امروز / خیس باید باشممن باید باشم ...
.

محرم / آزاده / انتظار / راه ...
روحش سبز
دریا که موج داشته باشد
نگران چشم های تو نیستم
ع لی . آ
عَبَث
نباش
بالغ هم که باشی
زیر ِ دامن ِ مرگ دیدن ندارد ...
ع لی . آ
الهه
ی
نازی دارد
الــــــــــــهه ی ناز من
در قاب عکسی گوشه ی چمدانم خوابست ...
ع لی . آ
دلم زنده شد / بوی سالن اصلی روح و روان من رو زنده میکنه / دیشب ب عد از مدتها رفتیم عشق آباد ! ( سالن اصلی تئاتر شهر ) .
نمایش (( فیروزه )) به کارگردانی بهزاد فراهانی که تو چنتا پرده اجرا میشه و انصافا از دو پرده ی اول اصلن خوشم نیومد و با وارد شدم بیوک میرزایی که بازیه نازنینی داشت حال و هوای داستان فرق کرد . میرزایی نقش مرگ رو اجرا میکرد که یقه ی آدم رو میگیره ...شیرین بود . چن پرده آخر خوب بود .
شیرین بود و دوست داشتننی . توی راه با رفیقم بحث استقبال کم و داستان جنگ دولت و هنر و این مسائل رو داشتیم که با رسیدن به محوطه ی تاتر شهر کاملن استپ شدیم . استقبال مردم و حال و هوای اطراف بعد مدتها یه نمه چشمم رو خیس کرد . بلیط گرفتیم و وارد شدیم و نشستیم و منتظر زنگ ونوای مخصوص قبل از شروع نمایش بودیم که یهو چهره ی نازنین مرد ِ خوش نام شعر نو نظرم رو جلب کرد : شمس لنگرودی .
با امضا و عکس یادگاری به هیچ وجه رابطه ای ندارم اما دیدن استاد رو تو سالن به فال نیک گرفتم و رفتم جلو و عرض ادبی کردم آشنایی دادم که استاد تو دفتر انتشاراتتون ملاقاتتون کردم و ازین حرفا که با یه لبخنده عشق ! تایید کرد و عکسی با هم جلوی ورودیه در سالن گرفتیم و منم امیدوار شدم که : امیدوارم از نمایش لذت ببرید !
نمایش تموم شد بهزاد فراهانی اومد رو سن و تشویق تماشگرا که سالن رو داشت منفجر میکرد ! گاهی تشویق و حرفای کارگردان و بازیگرا بعد از نمایش شیرین تره !
دیشب شب عشقی بود و از زندگی راضی بودم !
هیچ وقت حرف نمیزد میگفتند دختر خوبی است . در تمام آن چهارماه هرگز ندیدم که ران پای سمت چپش موقع راه رفتن به سمت راست هیچ پسری خورده باشد ! اصلن اهل بیرون رفتن نبود . خیلی ها میگفتند دختر خوبی است . مادر دوست دختر خاله ی یکی از همسایه های ما که میگفتند دختری اهل خندیدن است و همه میگفتند خیلی میخندد و روزی کسی دیده بود که با چند پسر هم سن و سال خودش بلند میخندد میگفت که هر چه از خوشگلی این دختر خوب بگویم کم است کاش پسر داشتم تا التماسش را میکردم که عروسم باشد . مادر دوست دختر خاله ی همسایه ی ما که از آن دخترهای اهل سینما است میگفت که خانمها خوب گوش کنید این دختر خوب عروس محله ی ما میشود .
***
تیتر درشت صفحه ی حوادث یکی از روزنامه های صبح میگفت که آخرین عضو یک باند معروف که در محله ای از پایتخت زندگی میکرد دستگیر شد . با صدای آزیر از مغازه بیرون آمدم . انعکاس نور روی دستبندی که به دستان دختر خوب خورده بود نفسم را حبس کرد .
مادر دوست دختر خاله ی یکی از همسایه های ما که میگفتند زیاد اهل درس خواندن هم نیست میگفت خانمها قدر دختر های محله را بدانید . کدام از خدا بی خبری ندانسته به هر کس و ناکسی اتاق کرایه میدهد؟
***
صدای آزیر کم و کمتر میشد . در راه برگشت صدای دختری را شنیدم که از پیرمرد سراغ آزانس املاک را میگرفت .