از سرزمینی می آیم که همه ی احساس و طپش های قلب و ورم های زیر پوست و پوستیه من در آن است و حالا تهی تر از ابتدا و انتهای هر بودن به ابتدای ایستگاه رسیدم . مسیر را نمیدانم و مبداء همین جاست و مقصد معلوم نیست . من اما موسیقی میدانم و با هارمونی آشنایم و این را برای کوری چشم دشمنم میگویم که های فلانی من از نعره های زشت تو هم ملودی میسازم و زیبایش میکنم و دوباره احساس میکنم و با مثل من تقسیمش میکنم .
سوال بسیار هست و جواب که هر کس میداند و میسازد و میگوید و حالا فعلن از سرزمینی می آیم که با موسیقی ایستاده ام و بی سوال حادثه میسازم .
هی فلانی تلخ و شیرینش با تو...
